افسوس افسوس
استاد ابراهیم پورداوود
شام غم باز نمودار شد افسوس افسوس
دلم از ظلمت آن تار شد افسوس افسوس
مست پارینه که از باده کشی توبه نمود
باز در خانهء خمّار شد افسوس افسوس
دست بیداد عدو و گشت سوی جور دراز
چرخ بر کام ستمکار شد افسوس افسوس
بیرق ظلم دگر باره برافراخته شد
علم عدل نگونسار شد افسوس افسوس
بزم شوری که در او بود نجات ملت
هدف تیر شرر شد افسوس افسوس
آه و آه از جسد پاک شهیدان غیور
وطن امروز چو گلزار شد افسوس افسوس
سزد ار هموطنان جامهء نیلی پوشند
ز آنکه بس جامه چو گلنار شد افسوس افسوس
مادر پیر وطن از غم فرزندانش
زار و دلگیر و عزادار شد افسوس افسوس
مادر پیر وطن از غم فرزندانش
زارو دلگیر و عزادار شد افسوس افسوس
دوش در وقت سحر هاتف غیبی میگفت
نک جهانگیر گرفتار شد افسوس افسوس
آه و صد آه که از جور فلک جاح ملک
همچو منصور سر دار شد افسوس افسوس
آن همه همت مردانه و آن کوشش و سعی
نا گه از دست بیکبار شد افسوس افسوس
دست افسوس بهم میزد و میگفت (لسان(
روزگارم چو شب تار شد افسوس افسوس
